حرفهای من
سکوت ناشیانه ای بود
که طاقت نیاوردم
از چشمهایم بخوانی
درویش
گقتم خدا نگهدار
او گفت با امید
در آرزوی دیدار
.
ای کاش آن چشمان ساده لوح
در آن شب کبود
با این صراحت مهربان نبود....
درویش
میان آدمیان چیزی نیست جز دیوارهایی که خود ساخته اند
تولستوی
زیباترین چیزی که می توانیم تجربه کنیم رمز و راز است
آلبرت اینشتن
ما آبروی صبر را با صبر بردیم
از بس که در تقویم روز نو شمردیم
دستان ما نا هم فقط یک نقطه چین بود
تا نوبت لبخند شد برگشت خوردیم
درویش
من کلید این اتاق ۵در ۶ را
در مسافرخانه پس دادم
با همان حس قدیمی باز می گردم
او که اینجا بود
او که اینجا ماند
نه٬کلید قلب من را پس نخواهد داد...
دوستت دارم
آنچنان که درختی تبر را
می ستاید٬٬از ترس
یک بار دگر به پیله محصور شدیم
از سایه دستهای هم دور شدیم
این قصه تلخ حرف بی مهری نیست
ما مثل همیشه باز مجبور شدیم
درویش
با من بیا
تا آبی بیکران
تا هم آغوشی ماهی ها
تا خود رویاها
با من بیا
تا با تو بگویم وسعت تنهایی من به چه اندازه است
با من بیا
با من بیا
با من بمان
این عکس کهنه پیش من قیمت ندارد
چون دست در دست شمایم
نه٬چشم در چشم
در یک کلوز آپ
البته با لطف فتوشاپ

درویش
تا اینهمه بیهوده یک عمر
در این ورقها
چشمان کور مرگ دنبالش نگردد
گفت تا پرواز تنها یک قدم مانده است٬آن هم می روم
گفتم آری تا نشستن مانده چندین بال ومن
می نشینم تا تو را بینم در اوج.

درویش
سرنوشت هم سوزن هم دنیای کاهم را ربود
جستجوی انتخاب دلبخواهم را ربود
ریشه هایم را که یک عمر است آفت می زند
تازگی ها برگهای بی گناهم را ربود
حرف از افسانه مرموز خوشبختی نزن
تا به چوبی تکیه دادم تکیه گاهم را ربود
باز سر چرخاندم و دیدم که دزد زندگی
کفشهایم را نبرد اینبار راهم را ربود
در دل تاریکی ام در آرزوی معجزه
تا که درد حتی دهان تنگ چاهم را ربود
باد بد بخت حسادت زوزه هایی نو کشید
چون که عقلی نیست ناچاراً کلاهم را ربود
نسخه دکتر برایم نور را تجویز کرد
بد بیاری را ببین چون ابر ماهم را ربود
کیش وماتی هم ندارد صفحه شطرنج ما
دست غم از ابتدای قصه شاهم را ربود
درویش
تا شوقها را بچگی تعبیر کردی
بین دو قطب مثبت ومنفی همیشه
در جذبه دریا وساحل گیر کردی
گاهی شکستی کوه قلبی را به حسرت
گاهی دو قطعه سنگ را زنجیر کردی
اصلا نفهمیدم کجای قصه بودیم
از بس که نور وسایه را تصویر کردی
البته معلوم است مثل رودخانه
آب مرا خورشیدِ من تبخیر کردی
نام تو را با احترام وترس بردم
من را اگر چه سالها تحقیر کردی
هر چه که راه رفتنت را زود رفتی
برگشت را هم با تلافی دیر کردی
باید دو ساعت پیش بر می گشتی اما
مانند خوشبختی تو هم تأخیر کردی
درویش
من شاکی از اینکه شما ولگرد بودی
وقتش که می شد مثل یخها سرد بودی
یک مُشت مهمان تو گشتم ای زن آن شب
اصلا برای خویش یک پا مرد بودی!
می خواهید اوج بگیرید:زندگی کنید
می خواهید زندگی کنید:بیاموزید
می خواهید بیاموزید:تجربه کنید
می خواهید تجربه کنید:نترسید
می خواهید نترسید:بیندیشید
می خواهید بیندیشید:اوج بگیرید
درویش
درویش

گفتی اگر مثبت بیندیشی
در نقطه پایان هر قصه عذابی نیست
دیگر در این صحرا سرابی نیست
آری
اینجا که حتی انتظار جرعه آبی نیست
حق با نگاه توست
گفتی که شیرین است این دنیا
گیرم که باشد تازه او شیرین
ما نیز فرهادیم
بی خود به این زیبای بی احساس دل بستیم
ما عاشق هم خوابه های دیگران هستیم!
درویش
اگر در هفت آسمان یک ستاره هم ندارید٬خود ستاره شوید.تا دیگران
شما را داشته باشند.
درویش