تبليغاتX
تلخ ترین سکوت
هنروادبیات

با من بیا

تا آبی بیکران

تا هم آغوشی ماهی ها

تا خود رویاها

با من بیا

تا با تو بگویم وسعت تنهایی من به چه اندازه است

با من بیا

با من بیا

با من بمان

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 2:52  توسط محمدعلی درویش  | 

 

این عکس کهنه پیش من قیمت ندارد

چون دست در دست شمایم

نه٬چشم در چشم

در یک کلوز آپ

البته با لطف فتوشاپ

درویش

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 1:44  توسط محمدعلی درویش  | 

ما دور اسم زندگی را خط کشیدیم

تا اینهمه بیهوده یک عمر

در این ورقها

چشمان کور مرگ دنبالش نگردد

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 1:36  توسط محمدعلی درویش  | 

+ نوشته شده در  جمعه 28 تیر1387ساعت 1:32  توسط محمدعلی درویش  | 

 

گفت تا پرواز تنها یک قدم مانده است٬آن هم می روم

گفتم آری تا نشستن مانده چندین بال ومن

می نشینم تا تو را بینم در اوج.

 

درویش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 0:44  توسط محمدعلی درویش  | 

 

سرنوشت هم سوزن هم دنیای کاهم را ربود

جستجوی انتخاب دلبخواهم را ربود

ریشه هایم را که یک عمر است آفت می زند

تازگی ها برگهای بی گناهم را ربود

حرف از افسانه مرموز خوشبختی نزن

تا به چوبی تکیه دادم تکیه گاهم را ربود

باز سر چرخاندم و دیدم که دزد زندگی

کفشهایم را نبرد اینبار راهم را ربود

در دل تاریکی ام در آرزوی معجزه

تا که درد حتی دهان تنگ چاهم را ربود

باد بد بخت حسادت زوزه هایی نو کشید

چون که عقلی نیست ناچار‌اً کلاهم را ربود

نسخه دکتر برایم نور را تجویز کرد

بد بیاری را ببین چون ابر ماهم را ربود

کیش وماتی هم ندارد صفحه شطرنج ما

دست غم از ابتدای قصه شاهم را ربود

 

درویش

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 1:9  توسط محمدعلی درویش  | 

لبخندها را محو و بی تاثیر کردی

تا شوقها را بچگی تعبیر کردی

بین دو قطب مثبت ومنفی همیشه

در جذبه دریا وساحل گیر کردی

گاهی شکستی کوه قلبی را به حسرت

گاهی دو قطعه سنگ را زنجیر کردی

اصلا نفهمیدم کجای قصه بودیم

از بس که نور وسایه را تصویر کردی

البته معلوم است مثل رودخانه

آب مرا خورشیدِ من تبخیر کردی

نام تو را با احترام وترس بردم

من را اگر چه سالها تحقیر کردی

هر چه که راه رفتنت را زود رفتی

برگشت را هم با تلافی دیر کردی

باید دو ساعت پیش بر می گشتی اما

مانند خوشبختی تو هم تأخیر کردی

 

درویش

+ نوشته شده در  شنبه 22 تیر1387ساعت 0:43  توسط محمدعلی درویش  | 

 

من شاکی از اینکه شما ولگرد بودی

وقتش که می شد مثل یخها سرد بودی

یک مُشت مهمان تو گشتم ای زن آن شب

اصلا‌‌ برای خویش یک پا مرد بودی!

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 2:9  توسط محمدعلی درویش  | 

 

می خواهید اوج بگیرید:زندگی کنید

می خواهید زندگی کنید:بیاموزید

می خواهید بیاموزید:تجربه کنید

می خواهید تجربه کنید:نترسید

می خواهید نترسید:بیندیشید

می خواهید بیندیشید:اوج بگیرید

درویش

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 1:51  توسط محمدعلی درویش  | 

آن چه مردم نمی خواهند٬زاییده آن چیز هایست که می خواهند.

 

درویش

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 1:47  توسط محمدعلی درویش  | 

 

گفتی اگر مثبت بیندیشی

در نقطه پایان هر قصه عذابی نیست

دیگر در این صحرا سرابی نیست

آری

اینجا که حتی انتظار جرعه آبی نیست

حق با نگاه توست

 

گفتی که شیرین است این دنیا

گیرم که باشد تازه او شیرین

ما نیز فرهادیم

بی خود به این زیبای بی احساس دل بستیم

ما عاشق هم خوابه های دیگران هستیم!

درویش

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 تیر1387ساعت 0:34  توسط محمدعلی درویش  | 

 

اگر در هفت آسمان یک ستاره هم ندارید٬خود ستاره شوید.تا دیگران

 

شما را داشته باشند.

درویش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 16:32  توسط محمدعلی درویش  | 

 

کودکی هستم لیک

مانده در پوسته نازک اندیشه وعقل

جوجه خسته و با زیگوشی

که گرفتار حوادث شده است

نغمه تیره کلاغی که فلک

راند او را از خویش

وزمین نیز برایش قفسی کوچک بود!

 

درویش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 0:50  توسط محمدعلی درویش  | 

 

 

این عکس خودش با شما حرق می زنه.فکر نکنم احتیاجی به توضیح باشه.......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 21:9  توسط محمدعلی درویش  | 

 

      و  عشق آنها جاودان ماند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 4:6  توسط محمدعلی درویش  | 

 

 

ما فکر می کردیم  دنیامان قرینه بود

این نقشها حک گشته روی سنگ سینه بود

عشق من آمد مثل نور واز سرت گذشت

با خویش می گویی گمانم یک سفینه بود!

 

درویش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 1:19  توسط محمدعلی درویش  | 

قسمتِ خوبی است٬روز قشنگی ایست

برکه بالا ٬ آبی آبیست

مثل خدا بود٬ واضح وپنهان

بی همه بود عشق٬با همه می زیست

تا تو همانی٬مانده به حرفت

خنده روشن٬باقی وباقیست

خوب شد انسان٬ناقص وگیج است

نوزده ونیم٬ناب تر از بیست

نیمه عمر است٬محو در این مه

نیمه دیگر٬روشن وکافیست

غر زدن انگار٬عادت ما شد

راست بگویید٬مشکلِ ما چیست؟

ما که نگفتیم٬درد نداریم

آدم بی غم٬در همه جا کیست!!

روز وشب من٬ بافته در هم

مسئله اینست٬مسئله ای نیست

                                     درویش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 1:29  توسط محمدعلی درویش  | 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 14:31  توسط محمدعلی درویش  | 

 

گفتم که چرا؟؟

گفتی که اگر

گفتم که مگر!!!

گفتی که چرا....

           درویش

 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 4:7  توسط محمدعلی درویش  | 

 

لب چو خون قرمز وبا عشوه پر ازکین آمد

از قرار ایندفه با مانتوی مشکین آمد

‌آن سبک مغزِملخ طینتِ اندیشه چو گاو

پوزه چرخانده به بالا وچه سنگین آمد

از خودش راضی ویک مشت مزخرف سر داد

به نبرد دل بلبل بچه شاهین آمد

آنچه در شهر زیاد است هلو سرخ وجگر

ارزش خوشکل بی عاطفه پایین آمد

گفتمش دختر مغرور دگر نیش نزن

درد چون لشکر بی خاتمه از چین آمد

زخم درگیری ما تازه شد ورشته گسست

وحشی بزمچه رفت وشب شیرین آمد

فکر می کرد که افتاده ز خرطوم ولی

بی بها ماند همانگونه که مسکین آمد

ای چه پرو شده بود این وزغ خوش بر و رو

برده از یاد که روزی به چه آیین آمد

حیف در سینه من نیست بجز یاد خدا

گرنه او تا لبه بستر و بالین آمد

با من از عفت وانسانیت ومرتبه گفت!

وای امروز که با دامن ننگین آمد

چه بگویم که چه ها کرد٬فقط یک شب او

زار وبی حوصله با بغچه رنگین آمد

از برای من دل سوخته گفت از غم ورنج

بهر همدردی و هم راهی وتمکین آمد

راست گفتند که نیکو نشود ذات خراب

جهل با شهوت بد کاره به کابین آمد

هر چه کوشیدم از این کوسه بسازم دلفین

نشد آن خوب به جان مُرد وهمین این آمد

آن چه در شهر زیاد است از این گرگان است

تازه از خاطر ما رفت٬که سیمین آمد

                                         درویش

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 4:4  توسط محمدعلی درویش  | 

 

من می روم٬بمان را

من واژه واژه گفتم و او صفحه صفحه خواند

اما در عاقبت

او رفت وآنکه ماند

من بودم وسکوت

درویش

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 3:44  توسط محمدعلی درویش  | 

دیدیم دنیا خسته شد کاری نکردیم

چشم تماشا خسته شد کاری نکردیم

در این کویر سوت وکور عادت ما

امواج دریا خسته شد کاری نکردیم

لبخندهای منزوی وسرشکسته

تنهای تنها خسته شد کاری نکردیم

سوسوی نور آخرین امیدها هم

در بغض شبها خسته شد کاری نکردیم

وقتی برای رفتن امروزِ ماهم

تعبیر فردا خسته شد کاری نکردیم

دلهای ما در وحشت٬باید٬نباید

از طعم اما خسته شد کاری نکردیم!

ما حرفهای خویش را یکریز خوردیم

لبهای پروا خسته شد کاری نکردیم

آری زبانم لال انگاری خدا هم

از غیر٬از ما٬خسته شد کاری نکردیم

                                                 درویش

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 1:54  توسط محمدعلی درویش  | 

 

می خواستم لب وا کنم٬گفتن نمی شد

در این فضای مفتضح ٬بودن نمی شد

می شد که ذره ذره دنیایی بسازیم

شاید اگر با ما جهان دشمن نمی شد

تا سرنوشت ما به دست دیگران است

کاری به جز افسوس وغم خوردن نمی شد

بر شاخه ای روییدی وافسوس زیرا

دستم به شکل بوسه چیدن نمی شد!

مشکل همانجا بود وقتی قلب شیشه

گفتیم هر چه پشت هم٬آهن نمی شد

با من همیشه گرچه در آغوش سختی

اما برایت زندگی بی من نمی شد

ای کاش وقتی انتهای قصه این بود

تکلیفِ ما از ابتدا روشن نمی شد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 3:41  توسط محمدعلی درویش  | 

 

من دلم ازطپش آینه ها می لرزد

که در این دنیا چشمان خودم

تک رسولی است که از معجزه اش می ترسم!!

                                       درویش

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 2:40  توسط محمدعلی درویش  | 

هر چند فاصله

در بین واژه های نگامان٬سه نقطه شد

هر چند رنگ رابطه هامان پریده است

اما هنوز مثل گذشته٬ برای هم

با هم‌٬ کنار هم

از هم٬ درون هم

آغاز می شویم....            

                              درویش

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 2:35  توسط محمدعلی درویش  | 

               

من دلم می گیرد

نه. دلم می سوزد

که چرا

آخر قصه ما گم شده است!

این خداحافظی طولانی

در پی ماندن کوتاهی بود

که به سرعت به سرانجام فراموشی تکرار رسید

بغض.همسایه ما

خویش.خویشاوندی است

که نمی بینیمش

.

من دلم می گیرد

راستی فهمیدم

(زندگی رفتن یکریز مسافرهایی است

که در اندیشه ماندن هستند!!)

                            درویش

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 2:13  توسط محمدعلی درویش  | 

  من یک درختم در کویر خشکسالی

محکوم این تشبیه بی رنگِ خیالی

از زندگانی شکوه کردن بی ثمر بود

وقتی نداد از ابتدا ما را مجالی

کار نگاه درد در من آزمودن

کارم نگاه خیره لای طرح قالی

آری سراسر تلخ بود وگنگ و تاریک

دیگر چه امیدی. چه تدبیری .چه فالی؟!

افتاده سایه باز هم سنگین و تنبل

بر صندلی های همیشه مانده خالی

اینجا فقط گاهی شبی رد می شود زود

بادی که گم کرده است چیزی این حوالی

حتی برای مرگ هم اکراه دارد

تا بگسراند روی این ویرانه بالی

باید خدا را با تمام خود ببینم

شاید بگیرم از جهانش انتقالی  

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 1:43  توسط محمدعلی درویش  | 

من

آخرین ماهی دریاچه

تو

آخرین وسوسه قلابی

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 1:29  توسط محمدعلی درویش  | 

دیدم گره را بر دل اما وا نمی کنم

خود را کنار نیمه جانت ما نمی کنم

شاید که خود خواهی است ‌.فرقی هم نمی کند

این برگه چشم تو را امضاء نمی کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 1:21  توسط محمدعلی درویش  | 

جز حکم نباید نشنیدیم وندیدیم

دل بود به هر کوچه ولی ما نخریدیم

آموخته بودیم که تنها شده انسان

تا طعم محبت به دو فنجان نچشیدیم

از ملعبه ماست که مه خورده جهان را

چون زحمت روراست شدن را نکشیدیم

سر چشمه تاریکی همین سینه تنگ است

سر رشته پیوند به غم را نبریدیم

تقصیر کسی نیست که ته مانده خویشیم

اصلا نگذشتیم که گیرم نرسیدیم

از خستگی جاده بیهوده مگویید

در جا زده بودیم به سویی ندویدیم

آن زمزمه سوخته فریاد شد آخر

ما غرق توهم شده چیزی نشنیدیم

صد سال در این پیله نشستیم بی امید

یک بار به امیدِ سعادت نپریدیم

درویش


 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 1:35  توسط محمدعلی درویش  |