گقتم خدا نگهدار
او گفت با امید
در آرزوی دیدار
.
ای کاش آن چشمان ساده لوح
در آن شب کبود
با این صراحت مهربان نبود....
درویش
میان آدمیان چیزی نیست جز دیوارهایی که خود ساخته اند
تولستوی
زیباترین چیزی که می توانیم تجربه کنیم رمز و راز است
آلبرت اینشتن
ما آبروی صبر را با صبر بردیم
از بس که در تقویم روز نو شمردیم
دستان ما نا هم فقط یک نقطه چین بود
تا نوبت لبخند شد برگشت خوردیم
درویش
من کلید این اتاق ۵در ۶ را
در مسافرخانه پس دادم
با همان حس قدیمی باز می گردم
او که اینجا بود
او که اینجا ماند
نه٬کلید قلب من را پس نخواهد داد...
دوستت دارم
آنچنان که درختی تبر را
می ستاید٬٬از ترس
یک بار دگر به پیله محصور شدیم
از سایه دستهای هم دور شدیم
این قصه تلخ حرف بی مهری نیست
ما مثل همیشه باز مجبور شدیم
درویش